شعر، تاریخِ تحریف نشده ی ملت هاست... وَ قالبِ شعر من، قلبِ مردم است... پژواره

WELCOM TO: ZHAR.BLOGSKY.COM

اندیشه ی یک شاعر، باید چراغ خانه مردم باشد و نامش، ماهی بر پیشانی تاریخ... - پژواره -

دو تصویر در یک آینه . . .

شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 11:57 ق.ظ
زمستان
میانِ باغچه ی کوچک
وَ بی آشیانه ی دل من،
چنبره زده است باران!
باران بگو: پاییز
از کنارِ کدام رگِ خوابم
گذشت کهِ من، هنوز
در رویای بهارم، بودم؟...

فصلِ رسیدن را باران
میانِ کدام بیدِ دیوانه فریاد
کشم که برگ هایش باز...
جمجمه ی زمین را شانه
می زنـــد وُ تبِ خاک را
طراوتش، پایین می ریزد؟...

بهارِ من باران،
یک تراژدی ی گرانبهاست
در
کتابخانه های سده ی بیستم!
که با خرید آن
یک جعبه دستمال کاغذی
وَ قبضه ایی
چتر مشکی هدیه می دهند!
خلیده بر جلد:
شکستم آنقدر
کهِ از شکل افتادم!
تفتیده بر مطلع:
دراین قرن من
دلم را گم کرده ام...
به هر
سینه ی برشته
که رسیدی
نامِ مرا، آواز کن!...

* * * * *
- پژواره -

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

برچسب‌ها: تا غروب