کاشِکی داشتم
روانی با دلی
تا خلیل آسا
به قربانت کنم
چون هنوز هم
تو برایم کعبه ای!
بی روانم
دل گریخته از قفس
- دل - اگر
زندانیِ این سینه بود
رو به کعبه خون از او
می ریخِتم...
تا کنم
دینم ادا ای قبله گاه!
* * * * *
پژواره
من آن دریایِ آرامم
که آبستن به توفان است
سپیدیِ ظاهرِ آرامِ من!
... و من
در انتظارِ خشمِ مجنون گونهِ خویشم و
سرخی
یادِگارِ سیلیِ عار و غرور است
من این رنگ را
تنها از حاصلِ سیلی به رخسارم
با خواهش های چشم هام می شناسم!
دیگَری رنگی
که بیشتر می شناسم
حاصلِ آتش و
تندیس شرر بارِ من است!
* * * * *
- پژواره -
لحظه ها را
با حسرت می نگرم
که می افتند
به خاکم!
تبدیل می شوند
به وقت های طلائی
و من، بی بهره
از این دگردیسی!
* * * * *
- پژواره -
ایوب وار صبر...
یعقوب وار
چشم در راه می مانم!
علی گونه سال ها
بی حرمت می شوم!
و در رویا فاصله ها را
با موی لیلی گره می زنم...
پتیارهِ فرهادکش
افسوس اما
کهِ مرگ شیرینم را
مویهِ هِ هِ...
دراین میان تا تیشه را
برندهِ بازی اعلام کند!
* * * * *
پژواره
گور من
آیا کجاست
آرزویِ آخرم
این است آیا می شود
پیدا یک وجب خاکی
که می پوسم درآن؟...
آخر
می خواهم چنانچه
مانده از عمرم دمی
چندِ شاخه
یأس زرد در- آن - نشانم!
دستِ کم
تا حسرتِ کاشتن
وَ برداشتن
دیگر بر دل نمانم!
گور من، آیا، کجاست؟
* * * * *
گفت دنیا را ببین زیبا بود
گفتمش زشت ازبرای ما بود
چشم من زیباترین چیزی که دید
شعر نیما بود و عارف با امید
عارف از جرم پدر دیوانه شد!
با خوشی های جهان بیگانه شد
جان نیما را گرفت افسانه اش
ثالث هم آتش گرفتی خانه اش!
بآن همه گرمی که آن کاشانه داشت
او زمستان را درآن خانه نگاشت.
* * * * *
- پژواره -
بهار1389