غربت موهوم

غربت موهوم

اندیشه ی یک شاعر، باید چراغ خانه مردم باشد و نامش، ماهی بر پیشانی تاریخ... - پژواره -
غربت موهوم

غربت موهوم

اندیشه ی یک شاعر، باید چراغ خانه مردم باشد و نامش، ماهی بر پیشانی تاریخ... - پژواره -

در خاطرم...

کاشِکی داشتم

روانی با دلی

تا خلیل آسا

به قربانت کنم
چون هنوز هم

تو برایم کعبه ای!

بی روانم
دل گریخته از قفس
- دل - اگر

زندانیِ این سینه بود
رو به کعبه خون از او

می ریخِتم...

تا کنم

دینم ادا ای قبله گاه!

* * * * *
پژواره

این شعر نیست!

آواره ی منیژه ام
در چاهِ جنیفر لوپز!
در پس کوچه های باغ - بَنان -
 گم شده ام!
بر بالای صلیبِ سیاهی
بی وطن!
سخاوتِ پوریای ولی ام
آرِزوست
سالهاست از ضربهِ - آندر تیکر-
خود را گم کرده ام!
جویایِ انتقام از پورِ پشنگ ام
و بازو بندی
 که مادر، به یادِ پدرم داد!
و در جامِ سیاهِ بی هویتی خون بار!
گوش هایم
 در رویایِ صدایی دلکَش ا ست
و از بانگ ناهنجارِ- هیچکس -
بی پرده!
مشامم هوسِ گل محمدی
 کرده است
که اسیرِ گل سان های مجازی ست!
می خواهم با خدا
با زبان خود سخن بگویم
ولی دهانم
 بوی خیانت می دهد...!

* * * * *
- پژواره -

بی سخن و هیچ

در پیِ پیراهنم
پیراهنی
که التیام نمی بخشد
چشم هایم
و دست هایم که لمس
نمی شوند
لیلی با من است!
فرهاد سان
 تیشه می زنم
از شیرین شیری
 داغ برایم نمی آید!
جز عفریته ایی که تیشه
 به ریشه ام  می زند
بی سخن وَ دیگر هیچ !

* * * * *
- پژواره -

رنگ من

من آن دریایِ آرامم

که آبستن به توفان است

  سپیدیِ ظاهرِ آرامِ من!

... و من

در انتظارِ خشمِ مجنون گونهِ خویشم و

سرخی

یادِگارِ سیلیِ عار و غرور است

من این رنگ را

تنها از حاصلِ سیلی به رخسارم

با خواهش های چشم هام می شناسم!

دیگَری رنگی

که بیشتر می شناسم

حاصلِ آتش و

تندیس شرر بارِ من است!

* * * * *

- پژواره -

لحظه ها

لحظه ها را

با حسرت می نگرم

که می افتند

به خاکم!

تبدیل می شوند

به وقت های طلائی

و من، بی بهره

  از این دگردیسی!

* * * * *

- پژواره -

...و دست هایم

چشمانم خسته را
به کدام کوره راه
نشانه گیرم
به سیاهی تا نروند
پینه دستانم بسته!
 چروکیده را
به کدام سو پر دهم
تا از یاس بازگشت شان
خشمکین،
ویران سینه ام من
 ویران تر نشود...؟
از بس
 فراموش شده ام - من -
که مرگم نیز
یاد آورم نمی شود!
در جایی که
مرده ام را می ستایند...!

* * * * *
- پژواره -

فراق

 ایوب وار صبر...

 یعقوب وار

چشم در راه می مانم!

علی گونه سال ها

بی حرمت می شوم!

و در رویا فاصله ها را

با موی لیلی گره می زنم...

 پتیارهِ فرهادکش

افسوس اما

کهِ مرگ شیرینم را

مویهِ هِ هِ...

دراین میان تا تیشه را

برندهِ بازی اعلام کند!

* * * * *

پژواره

آخرین آرزو

 گور من

آیا کجاست

آرزویِ آخرم

این است آیا می شود

پیدا یک وجب خاکی

که می پوسم درآن؟...

آخر

می خواهم چنانچه

مانده از عمرم دمی

چندِ شاخه

یأس زرد در- آن - نشانم!

 دستِ کم

تا حسرتِ کاشتن

  وَ برداشتن

دیگر بر دل نمانم!

گور من، آیا، کجاست؟

* * * * *

 پژواره

تمثیل

                  گفت دنیا را ببین زیبا بود

                  گفتمش زشت ازبرای ما بود


                چشم من زیباترین چیزی که دید

                شعر نیما بود و عارف با امید


                 عارف از جرم  پدر دیوانه شد!

                 با خوشی های جهان بیگانه شد


                  جان  نیما را گرفت افسانه اش

                  ثالث هم آتش گرفتی خانه اش!


               بآن همه گرمی که آن کاشانه داشت

                او زمستان را درآن خانه نگاشت.

* * * * *

- پژواره -

                                                بهار1389