-
رسوخ
سهشنبه 25 مردادماه سال 1390 12:16
آه ای ستارهِ روشنِ فردای من! روزِ من روزی ست که در لایهِ مبهم زمان به صلیب تناسخ کشیده شده است! و او جسمِ روزِ من است روحِ قدسیِ روز من در تو رسوخ خواهد کرد! و سخن های معلقم تنِ تو را سفرهِ احساس خواهند نمود تو تا با احساس روزه گشایی احساسی که طعمِ عسلِ تلخ و بوی سیبِ گس خواهد داد! اینک که ابری صورتی سرگردانم جگرم را...
-
لبخند...
یکشنبه 16 مردادماه سال 1390 16:07
ای بهارِ تُرش! از تلخیِ تابستان بگو... تا در غروبی خوشرنگ آرزوهای از دست رفته ات سر به شورش بر دارند... و ملیحانه تو با آرامشِ خاطر به زمستان لبخند زنی!... * * * پژواره
-
ملهم از شعر(تاوان)
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 18:23
به من نزدیک نشو! قائم به عقلی نیسِتم یک برجَِکِ جادویی ام خالی و پوشالی ام! در عصرِ آهن در فراقِ فخرِ آهن آبستنِ عریانی ام! بر گُسَل های فرتوت اسکلت رقصانَم من، عصیانی ام! در ذهنِ سایهِ خشکِ زمان من، زندانی ام! شرور و نادانم اگر من بقایایِ حماقتِ گُسلهای فقیر از کانی ام! به نظاره ام نشسته ای چرا؟ ننِشین! با طلوع خود...
-
(پیرمرد و دریا)
شنبه 8 مردادماه سال 1390 22:54
روزِ خوبی ست امروز در ساحلِ دریایی که صدف هایش لبخند میزنند مرا تا به رخِ آسَمان کشند! و من از رفتن مردد! کبوتر هم که نمی شوَد خورد! بهتر نیست منتظرِ تماشای مهر مانم که به خاکِ دریا می افتد؟ * * * گاهی در رویای صید نهنگم با فواره های عجیب تنفس بر بالای تخته پاره ایی ناطق که فریادش همه این ست: توپ در زمین توست! توپ در...
-
نماز...
جمعه 7 مردادماه سال 1390 12:20
به پت پت کردن افتادم و دیگر بی فروغم! هر از گاهی به شوق و شور دیدار بهارم که در خمیازهِ دیوارِ تلخ و خاطرات ناگوارم گرفتار آمده و هنوز هم شاب و شاد است! درونِ قابی از جنس سپیداری کهن که اسیرِ چنگ مور است! دلم را می کنم خوش... با آه و رشک و خشم و اشک مجنون واره با خود می گویم سخن ای بهاری که به پایت پیر شدم و تو...
-
خاک...
یکشنبه 2 مردادماه سال 1390 15:55
همچُونان ویرانه مانده روی دستم همچُونان در انتظارِ آشنا خاکی نشستم! راسِتی کو وَ کجاست یک مشتِ خاک؟ تا که گیرد از منِ خسته و حیران این خراب آباده را... یا فِشارَد دستِ سرد و خالی ام فارغ از پژواکِ احسان و ریا تا شوَد شاد شاید روحِ سرکشم! گوید به جسمِم تهنیَت! شادمان گردد تنِ سرد گویدَش: مردم مردم از خوشی! زآنکه دارم...
-
مرگ بر من!
پنجشنبه 30 تیرماه سال 1390 12:38
دیگر از این عالمِ نامردمی ها خسته ام! از شمال و از جنوبش خاوَرَش و آنجا که می افتم به خاک! از سحر تا بوقِ سگ بیلَم به دست! بی خیال از اینکه دارم نرگِسی آب می دهَم! اما اما گویی عمری ست خارِ بانی می کنَم! بذرِ یاس و نستِرَن پاشم ولی بافه بافه خارِ زرد هست حاصِلَم! با شماهایم ای اهل قضاوت هم قلم! چه کَسی باور نمایَد این...
-
چشمم روشن!
سهشنبه 21 تیرماه سال 1390 09:58
چشمم روشن! انگار قرنهاست بیهوده طنّازی موهای طلایی ام را پیشِ هر بی سر و پایی پریشان می کنم! قرنهاست سایه ها را مصلوب سر تعظیم فرود می آورم در برابر موجوداتی نا نجیب! قرنهاست به خاک دریا می افتم دریایی که در رگِ نامحرمان جاری ست! آی دریا دیگر بارعامَت نخواهم داد و در آغوشت نخواهم کشید! تا نازایی ات موجب انقراضِ هیزان...
-
صِِفر!
شنبه 18 تیرماه سال 1390 17:42
کلاه از سر می گیرم در برابرت! کلاه از سر می افکنم تا همدرد تو باشم! زنان قبیله ام را تماشا کن! که چگونه گیس می برند وَ در خمیازهِ خونبار چهره هاشان غرس می کنند! نگاه کن چه حریصانه ته ماندهِ رشته پشت پایم را لیس می زنند! و من در پس و پشتِ صفر گم شده ام! * * * پ.ن: آهم را در افکارت مومیایی کن!... 18/4/90 پژواره
-
ندامت!
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 10:16
شهر ها، در حالِ ریزش گوش ها از غرش آوارِ شهر کَر مَردُمَش در خواب مصنوعی دَمَر! در پسِ رویای پیشرفتی دِگَر بی ثمَر اما آبادی هم چُونان ویران و متروک چشمِ در راه منتظر افسرده گردیده پَکَر ولی ای ویرانه ی ناز! جانِ من غمگین مباش؛ بد بین نباش دستِ کم چند همدمِ نیکو داری اولی باشد همان قوشی که می ترسی از آن! دومی هستند...
-
چرا...؟!
پنجشنبه 19 خردادماه سال 1390 20:02
چرا در شیون می دِرخشم در شادی کشکَم؟... و مرده ام بی هراس قهرمان می شود! چرا...؟ * * * * * پژواره
-
... تصویر یک مرگ!
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1390 19:32
من از تبارِ آدمم یا زاییدهِ اصلِ انواع آمدنم عقلی ست یا اکتسابی زاییدهِ حکمتم یا لذت؟ من قربانیِ لذتم! و تصویرِ یک مرگ ! * * * * * پژواره بهار0 9
-
درباره من
چهارشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1390 11:00
اکنون در باره من من مَردَم یا مردُم یا مُردَم؟ هم مَردَم، هم مردُم هم مُردَم! اما با کدام مایه مَردی کنم و با کدام مَردُم بسازم و با کدام اُمید بمانم؟ پس - من - مُرده ام! هیچم درپوچی دردم در بی درمانی زخمم از بی مرهمی زردم نه سلطان جنگلم! برادری نزارم! سرخم از سیلی آبی ام از شرمساری سبزم در دشتِ گل های حسرتی! سپیدم...
-
نگاه خیس!
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1390 09:16
حسرتِ خیره شدنِ چشم هایت به دلِ مردُمَکانَم مانده است دیگر پِلک های نمناکم توانِ ایستادن ندارند! می ترسم! می ترسم از فراقِ نگاهت درآغوشِ هم بمیرند! و برکهِ آرِزوهایم بخُشکَد! * * * * * پژواره 21/2/90
-
...و عمرم...
شنبه 17 اردیبهشتماه سال 1390 14:21
به کدامین خدای روی آورم تا دادم بستاند؟ و دردم را با کدامین قوم در میان گذارم در تنگنای این قوم هزار قبیله! من صد ها برابر عمر پروانه ای در خزانم! آدم را به یاد می آورم! ایوب را که در جشن قهرمانی ام دست می زند! و تندیس فردوسی را که از سقف گالری ها آویزان ست!... پروانه ها دیگر رنگ ها را نمی شناسند! و زنبورهای عسل که به...
-
پژواک الهام
سهشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1390 00:46
دیروز امروز فردا خواهم گفت تو را می شناسم هنگامی که از شهد شکوفه هایم اشکی را به عاریت می بردی و مرا به مهمانی دریا می خواندی امواج کاش ساز مخالف نمی زدند ! تا خود را در آغوش فانوسی می افکندم به وسعت گل های حسرتی ام ! که دست افشان مرا می خواند و در دست هایش سبد سبد آزرو بود که طمعه باد می شد ! * * * * * تو را دوست...
-
سوگ!
یکشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1390 00:27
به سوگِ عروس سیاه بختی نشسته ام که سیاهه اش تنها تب خال لبِ صدفِ مرده ای بود! و مَهرش یک ستارهِ دریاییِ یخ زده بر گردن آفتاب! * * * * * پژواره
-
در خاطرم!
چهارشنبه 24 فروردینماه سال 1390 11:22
کاشِکی داشتم روانی، با دلی، تا خلیل آسا، به قربانت کنم، چون هنوز هم تو برایم، کعبه ای! بی روانم، دل گریخته از قفس، دل اگر زندانی ی این سینه بود، روُ به کعبه، خون از ،او، می ریخِتم، تا کنم دِینَم ادا، ای قبله گاه! .................. تقدیم به کسی که پس از سال ها، هنوز در صدر صفحه ی افکارم قرار دارد ! پژواره
-
سقوط . . .
یکشنبه 21 فروردینماه سال 1390 19:16
ایستاده تقطیر شدم! و پروبالت دادم گفتم: محدودهِ پروازت تا ماه است تو اما فریب سیاه چاله را خوردی هوس طرهِ خورشید نمودی! گفتم طناب را پاره کن تا زمین راهی نیست! فاصله ات با زمین اندازهِ کوتوله ای ست که در گلویت زندانی ست! گفتم برای بازگشت تا آزادی راهی نیست اعتماد کن! ولی تو دیگر خدا را به خود فروخته و یخ زده بودی! آهِ...
-
زمان من!
شنبه 13 فروردینماه سال 1390 22:06
بیا پژواره ول کن این تباهی مگر بالاتر از رنگِ سیاهی بوَد رنگی، بیا با دستِ خالـی رها کن خویشِ را از لاابالــی! بیا بیرون دگر از پرسه گردی از عمقِ کوچهِ بن بست و سردی گذشته را رها کن تو پس این غم آن را مخور، امروز را بین! امیدی بر دو روزه عمر ما نیست به قدر لرزش پلکی وفا نیست به امروزت نگر گر همدمی بود گذشته جز برایت...
-
آن روز ها !
شنبه 13 فروردینماه سال 1390 15:35
من بودم و یک مادرِ پُر رنج و درد زیرِ امرِ یک پدر کز خشم سرآمدِ زمان بود! مادرم گاهی که خون می خورد و رنگین چهره بود به پدر خط و نشانه می کشید کین چنین و آنچنانت می کنم! . . . اما من در زیر بارش در کنارش خسته بودم پدر هر بامِداد می گفت بیا ای کوله مرجون! زودِ باش چَسبُو بُوئمی! وقت تنگ ست روُ کرم و مرتضی را کن خبر در...
-
در سوگ مهتاب!
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 09:40
آن زمان که تنگ می گردد در فراقِ مهر دِلَم همان هنگام که وقت تنگ است و می گیرد دلِ هر غربتیِ پا پَتی! در همین غربت زمانی که شبانگهَ فاتحانه تازه از جنگ با آفِتاب فارغ شده سیه پوشیده در آغوش گرفته زانِوانِ غم بُوَد در سوگِ مهتاب! می سپُرَم خود را به دستِ دل تا به هر جایی که می خواهد به دنبال اش رَوَم . . . در شب سردی...
-
فرودی با شکوه!
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 01:41
از آزادی بر خاسته بود! در دریای سرخ غسل طواف نمود! با احرام بر اهرام، فرود آمد! وقتی ابوالهول نبود! * * * * * پژواره
-
راز جاذبه!
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 01:22
سیب جاذبهِ هوس آلودی ست دیرین! آونگی است شوم! بر مردُمَکانِ حریصِ اجدادِ من! نیوتن تنها رازِ کهنه ای را فاش کرد! * * * * * - پژواره -
-
شاید بهار!
یکشنبه 29 اسفندماه سال 1389 20:58
ای بهار برگهِ آزادیِ من پلک های نمناک توست! بگشای پنجره را و باز در فراقِ رنگ های دل انگیزم ببار! ببار! * * * * * پژواره
-
برخیز!
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 14:48
برخیز! حماقت فرهاد تمثیل است ! و شیرین شهدی ست بر قامت واژگان عریان! فرهاد موهوم ست! گمانه است! بهانه است! شیرین نیز فسانه ست ! یک رویای کابوسانه است آن خارکه روئیده بین من و فرهاد قامتِ وارونهِ فرتوت تیشه است! گوژپشتی ست با نقاب! عمروعاصی ست لُخت و عور! که عاشق می کُشد! خصم الهام ست و تیغی ست تیره اما اما لاله گون از...
-
اشک مشک
دوشنبه 16 اسفندماه سال 1389 12:15
صف شکست و، واز میان صف گذشت برلب آبِ اسیر صف نشست مشک را از آب در بند یزید پُر نمود اما خودش را تشنه دید لاجرم مشتش به سوی رود شد رود ازدستان او خوشنود شد آب با لب های او شد همجوار تا کُند لب آبِ مشتش را شکار! ناگهان لب های پُر بار حسین کودکانِ تشنه و زار حسین را به یاد آورد وگفت ای نفس من! کی چگونه مانده ای د رحبس...
-
آهم را مومیایی کن!
جمعه 13 اسفندماه سال 1389 21:22
د یگر بار برخواهم خاست؟ مطمئن نیستم ! دنیایم هنگامی در گرو یک بازدم است باز دمی که در انتظار معشوق باز می مانَد تا غزلی شوَد غزلی که محتاجِ یک آه ست ! در امتداد رهواری که چوبین نخواهد بود ! چاووش بخوان ! چه خوش می خوانی؟ ... بخوان ! دوباره آیا بر خواهم خاست؟ من به نظارهِ شهری پر از رنگ و نفاق نشسته ام که مردانش نقاب...
-
به شب بگو!
جمعه 13 اسفندماه سال 1389 21:17
بگو به شب به شب بگو مهر مرده است! بر سایه سارِ سبزم سنجاق شده که این مرداب را مرده ای نیست! به شب بگو بر دریا بگریَد به شب بگو مهر مرده! ماه جوابگو نیست! و ابر های خاکستری در آرِزوی گریه مرده اند به شب بگو شب تو برای قصه با خواب آمدی نه برای مرگِ آفتاب آمدی! بگو به شب! مرده مردن مردند مرده اند! _________ ۱۶/۱۱/۱۳۸۹...
-
هنوز تنم گرم ست!
سهشنبه 10 اسفندماه سال 1389 15:18
هنوز تَنَم گرم ست! هنوز تنم گرم ست کجا می بَری مرا بگذار بخوابم! تنِ تفتیدهِ خاک را حس می کنی شعله ور است در امتداد تنِ من؟ در گورستانی سرد و متروک و من از نیش خر مگسی مغروق در شبنم خزه های روییده بر مزارم حمام آفتاب می گیرد به خود نمی آیم چرا کجا می بَری مرا ؟ بگذار بخوابم! هنوز تنم گرم است بگذار بخوابم... * * * * *...