یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 10:04 AM
ده نارسای ناگوار!
***
زندگان را دوست دارم
حتی اگر بر تا خوردگی ام بتازند!
مُرده ام
زخم هیچ گُرده ای را
التیام نمی بخشد!
و با هیچ نعره، و جرجر گریبانی
زنده نخواهم شد!
***
سگی بی خانمان؛
استخوانی بی رمق را
نبش قبر می کرد!
تا خشکسالی را،
از دهان من بگیرد!...
***
دانایی که میدانم هایش را،
به گور ببرد؛
به درد لای دیوار جهنم هـم
نمی خورد!
***
دیگر از سکوتِ لاله ها
خسته ام!
لاله هایم؛
هوای خنده ی نیلوفر کرده اند،
زیر چتر رنگین کمان
آنجا که آسمان با دریا
متارکه می کند!
و امواج پر رنگ تر می شوند!
***
واژه هایی که از آسمان می بارند،
حقایقی ناگوارند!
برای تندرستی ی زمین!
من همسایه ای نیکو تر از شاعر
پیدا نمی کنم...
***
مجرمی که
به جنایت خود اعتراف می کند
پیش از آنکه در برابر قاضی بایستد؛
شاید
حق اش پایمال شده و آزاده است!
حکمِ شما چیست؟
***
هرگاه "دلم"
برای حقوق از دست رفته ام می گیرد،
زیباترین لبخند را
از لب های بی رنگِ خدا می چینم،
چهره ی "تلخِ" خدا را می بینم!
***
حقیقت،
تصویر ساطوری ست بر سر درِ قصابی ها !
***
ایستاده تقطیر شدم!
افتاده، تبخیر!
***
- پــــــــــــــــــــــــژواره -
یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:45 AM
شاعر اگر"درد" نداشته باشد؛
جنازه اش"سرد" می شود!
و روحش خبیث!
***
- پژواره -
یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:41 AM
حنجره ام
از درد پنجره شد و
هیچ دیواری
رگ به رگ نمی شود
چرا...؟
***
- پژواره -
یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:30 AM
تنها یک شمع برای مزار من کافی ست!
تا صد ها پروانه را
در سوگم خاکستر کند!
***
- پژواره -
یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 ساعت 5:31 PM
زمستان من، "استاد"
نداشت!
کفش تا به تا در پا،
و بر تنِ سرد
رخت فاخر و شاد،
نداشت!
آه در بساط اش نبود و
هنگام ترک زمین،
بر سرِِ شانه های خسته اش
نیم نگاهی از ماه و
یک ستاره،
"زاد" نداشت!
او اگر شعری
در باغچه های سرد،
سرود،
به عشقِ شمع و پروانه و بهار بود؛
از برای "فصلِ" رفته بر باد،
نکاشت!...
***
پژواره
یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 ساعت 5:30 PM
اشک هایم را
برای گذشته خندیدم!
و قاه قاه برای امروز گریستم!
بی شک فردا،
روباهی ترین روز من است!...
.
.
.
نقدم نیست،
نسیه ام نمی دهند!
کاشته ام و برداشت نزدیک؛
و خرمن ام، در هاله ی ابهام.
ای وای خرمن ام!
ای وای، خر، من ام!...
ای...
***
- پژواره -
یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 ساعت 5:29 PM
پشتِ پلک های بسته ات
خسته
های های می گریَم!
و گوش هایم را
برای شنیدنِ ترانه ی
" بابا تو دیگه کِه هستی؟!"
تیز!
اما چه سود!
گویی:
مردمکان شهر چشم هایت را
مرگ خاموش، برده است!...
***
- پژواره -
یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 ساعت 11:41 AM
هنگامی که
دنیایم در گروِ یک بازدم است!
باز دمی که
در انتظار معشوق باز می مانَد!
تا غزلی شوَد!
غزلی که نیازمند یک " آه " گرم است و
چند اشک تمساح!...
"دنیایی" سرد؛
و آرمیده بر پشت راهواری چموش و
گریز پای!...
در ازدحام ،دنیا های، قد و نیم قدی
که یک چشمشان تنگ ست و
چشمی دیگر خیره،
به دست های خالی، و آویخته ام!
.
.
.
و من؛
به ریش دنیایی پر از رنگ و نفاق و ، آز؛
لبخند می زنم!...
دنیایی که مردان اش
نقاب از چهره دریده؛
و زنان اش سیاه پوش
در انتظارِ مردی به رنگ خون؛
آغوش گشوده اند!...
.
.
.
دیگر
پرده ی گوش هایم
بدهکار هیچ همهمه ای نیست اند!
به جز آوازِ روح انگیزِ چاووش!
چاووش، بخوان!
چه خوش می خوانی؟...
بخوان...
***
پژواره
شنبه 19 فروردین ماه سال 1391 ساعت 6:12 PM
به نام خدا
...
سال ها
.
.
.
به چشم هایم
وعده ی" شرابِ " گلِ نرگس دادم!؟...
اینک،
بر بامِ خانه ام
گلِ حسرتی روییده است؛
و بر پرچینِ باغ ام،
خزه های سر بریده!؟...
***
پژواره
پنجشنبه 25 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:35 PM
حتی
دورترین ستاره نیز
دلش برای من تنگ نمی شود!
و هیچ برکه ی مادر مرده ای؛
اجازه ی فرود، به" قو "های کبودِ من؛
نمی دهد!...
***
تنها شاعران
مدافعِ حقوق پروانه ها؛
هستند!
***
اهداء یک "آه" خوش
پا به پای نور، پرواز می کند؛
و سینه به سینه ی زمان
می رقصد!
و
تقدیم صدها سده؛
سینی ی لبریز از طلا
مجذوب زیبایی ی زمین!
***
بهترین اشعار
در کلبه های پر از ستاره
سروده می شوند!
نه در کاخ های سیاهی که،
پنجره هاشان،
به روی "آفتاب" بسته است!
***
کاش
خانه ای داشتم
تادیگر
کفشِ "دردهایم" را
پنهان نمی کردم!...
کاش...
***
-پژواره-
***
به بهانه ی 23 اسفند سالروز تولد " سارا چگنی زاده "
دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390 ساعت 4:40 PM
راز ماندگاری ی عشق را
از زبانِ شکوفه های سرمازده
بر سینه ی سوخته ی آسمان
باید شنید!
وقتی که
لب هاشان به بار می نشیند و
تنِ زمین گُر؛ می گیرد!
***
زمین را می کاوم
برای روز های قشنگ!
روز هایی که با دست خود
زنده به گورشان کردم!؟...
***
انزوا؛
ره آورد ناکامی و
دست آورد لذایذ دنیاست!
زاییده ی سرکشی ی نفس است و
اندیشه های لخت!
انسان منزوی، قربانی ست!...
***
آنان که باید فریادِ مرا
اندازه بگیرند
هنوز؛
دی. ان. ای. اند!
***
قلم ام
از ساقه ی شقایق است و
کاغذام،
از گلبرگ خون سیاووشان!...
***
چرا نباید ناز بهار را
کشید؟
بهاری که
"مهر" را با تمام وجود
به پاییز
هدیه می کند؟...
***
رویا، همیشه
برایم ناز می کند و
کابوس،
تاز!
و خواب،
نویدِ رستگاری ست!
***
دو زبان که با هم
بیامیزند،
لیلی
به مهمانی ی مجنون
می آید و
فرهاد
شیرین ترین شعرش را
خواهد سرود!
***
خورشید،
اکسیرِ زندگی ست
برای زندگان!
نه برای من،
که تنِ سردم
روی دست زمین مانده!
زمینی که
کوچکتر از تابوت من است!
***
عمری
های های گریستم
بر مزار خود!
مزاری که نام "هابیل"
بر او نوشته بود!...
***
بی ساز می بازم و
هیچکس
رغبت به تماشایم
ندارد!
***
هر شمعِ ایستاده ای
استاد نیست!
***
روز ها
لحاف دوزی می کنم و
شب ها کارتن خوابی!...
***
کاش وقتی گالیله
گفت:
زمین گرد است،
"پاپ"باور می کرد
که گردو گرد است!
و من،
شاگرداش بودم!
***
شیر از سینه ی زاگروس نوشیدم و
شیره ی جانم را الوند کشید!
و جورِ در بدری ام را،
البرز!
***
خورشید
با سایه ها
بازی نمی کند!
" ظرفیت شان "را
می سنجد!...
***
هنرِ من؛
بدهکارِ تبانی ی درد و قلم است!
تنها آرزویی که
طعمه ی باد بی دردی نشد
نافرمانی ی "قلم" بود!
قلم...
***
-پژواره-
دوشنبه 15 اسفند ماه سال 1390 ساعت 09:41 AM
روح کوزه های دیروز، شاد!
آنان که تمام اعضایشان
نفس می کشید و
لب بر لبشان که می نهادیم،
ناز می کردند...
و
قاه قاه می خندیدند!
و
کوزه های امروز؛
اشک مان را
به شورش وا می دارند و
حنجره ها مان را
"گاز" می گیرند!
***
ماهواره های محرک!
کابوس های دنباله دار را
وارونه، تعبیر می کنند و
هیچگاه
از رویا عکس نمی گیرند!؟
***
من
قرن هاست
رنگ "درد "را فریاد می زنم!
می گویند:
دلال تاکسی برگشتی ام و
قبلا
گنجشک، می فروخته ام!!
***
شب ها
قرص می خورم تا قرص بخوابم!
ولی باز کابوس، می بینم که
"ماه" شب جهارده را
به میخ، کشیده اند و
صبح ها، تمام رنگ ها را
بی زار!...
***
روایت من،
حکایت عسل و آرنج است!
و تبخیر بیهوده ی هزاران دریاچه ی نمک
بر بستر دست های خالی ام!!
***
روزگار،
از بس گریسته،
به "کما" رفته!!
***
کاش آنان که
بر زخم ام نمک می گذارند؛
پزشک بودند!
تا بدانند چقدر احمق اند!!!
.
.
.
نمک، دوست من است!
چون برای زخمِ دوستانم
دوست اش دارم!...
***
زنگ آینه ها را می زنند و
می گریزند!
***
پ ژ و ا ر ه
______________
ملهم از شعر" لیلا رنجبران"
جمعه 28 بهمن ماه سال 1390 ساعت 7:36 PM
تا زبان مادر سرخ است!
هیچ ناپدری ی لال و در بدری
مهربان تر از او نخواهد شد!
***
هنوز دلِ پا هایم
برای اشک های پدر
شور میزند و
زمزمه ی حزین مادر را
از گوش شب، می شنوم!
***
واژه های غریب، زندگی را
به کام "مادر" تلخ کرده اند!...
***
دل ام، برای دل ام، تنگ شده
اما دل ام، نمی آید!!
***
من،
با خسته ترین بالها
در آغوش نفس های
به شماره افتاده
سقوط کرده ام!
و با چشم های بی فروغ
در
شبِ سرد کویرِ تنم؛
ستاره ها را
چه غریبانه
نفَس می کشم!
***
سیاه چاله،
ستاره هایم را به یغما
می بَرَد و
پیکر تکیده ام؛
بر دستِ دریا مانده ست!...
***
کاش؛
کاش من نیز
یک ستاره عریان داشتم!
تا
لباس سفید سال های
انتظارم را
بر قامت یخ زده اش
دیدار می کردم!
کاش...
***
راستی یادت هست؟
آن عروس دریایی
که سیاه بخت شد!
من هنوز در سوگ اش
سیاه پوشم!
***
از نیستانِ گُر گرفته ی مرداب
کلاهی خواهم خواهم بافت
تا بر سرِ شادی های دروغین
بگذارم!
شادی هایی که
هیچگاه مورد اعتماد و اطمینان
نبودند و نیست اند!!
و همیشه به صداقت اندوه
غبطه می خورند!
اندوه؛
فاصله ی دل ها را کم می کند
و شادی، زیاد!
من وام دار اندوه ام...
اگر اندوه، نبود،
شادی، بیهوده بود!
اندوه؛
هیچگاه دروغ نمی گوید و
پوست نمی اندازد!
اما شادی،
با هر نسیم سردی
رنگ به رنگ می شود!...
***
سفر بخیر!
سفر بخیر ای مسافرِ جاده ی دلتنگی...
چشم های خسته ام را
بر جاده سنجاق می کنم
تا لجام سمند سفید تو باشند!...
سفر بخیر!
***
[پژواره]
پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1390 ساعت 11:51 PM
در افق،
در بی کرانه ی هستی...
دراتنهای زمین!
برای ماندگاری ات،
خواهم رقصید!
.
.
.
من،
سهم خدا را؛
در گوشِ زمان،
فریاد حواهم زد!
و دردِ تو را؛
به مزایده خواهم گذاشت!...
.
.
.
لحظه های سُربی را
با ضربانِ قلبم،
و پت پت چشم هایم
به " قاصدک " تبدیل!
و در انتظارت،
خواهم دوید!
از گردِ راه و اشک هایم
"مُهری" خواهم ساخت!
و در چروک پیشانی ام
خواهم کاشت!...
تا...
***
(پژواره)
***
الهام شده از شعر:
"سهم من"
استاد "محمد حسن چگنی زاده"
پنجشنبه 15 دی ماه سال 1390 ساعت 10:07 PM
این روز ها کاج ها،
به خانه بخت می روند و
سر "سرو"ها
بی کلاه مانده ست!
این شب ها؛ بابا نوئل،
دوئل می کند و
حاجی فیروز، با چشم باز؛
بی "کِراس"
خوابِ "ژله" می بیند!
و دودِ از کله ی برج ایفل و
مجسمه ی آزادی؛
به چشمِ ستاره ها
می رود!...
***
تقدیم به مسیحیان عزیز سراسر جهان،
به ویژه مسیحیان فقیر و بی خانمان!
***
پژواره
12 دی 90
شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 4:45 PM
اشک هایم
بزرگترین سد های عالم را
شکسته اند!
***
افکارم
به فرمانم نیستند و
آسمان را به سخره گرفته اند!
***
دلم
دست های مُرده شوی را
می جَوَد!
مرده شو، کک اش
نمی گزَد!...
***
چشم هایم را
پُر از خاک می کنم و
لب هایم را
به جان هم می اندازم!
سکوتِ آسمان را،
با فریادِ دل؛ می شِکنم!
تا خونِ تو را،
از خدا، بگیرم!
***
پیکر نحیف اش
بر شانه های گِل گرفته ی زمین
جا مانده بود
و
روحش
بر چهره ی آسمان،
می نوشت:
این خلق
چقدر سرگردانند!
که واژه ها را
در زمین دفن می کنند!
آی آدم ها!
نفرین بر شما!
که حرمتم شکستید!...
نفرین، بر شما...
***
درمدرن ترین گورستانِ قرن!
قامتِ کفتاری گرسنه!
زیرِ لاشه ی کودکی فربهِ!
که از گرسنگی مُرده ست!؟
ای وای!
تا، خورده ست!...
***
پژواره
دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390 ساعت 12:53 PM
با گیسوانِ یلدایی ات!
لباسی خواهم بافت!
از جنس انتظار!
بر قامتِ زمان!
بر گردنِ لحظه ها،
زنگوله، خواهم آویخت!؟
مژه های شعله ورم را؛
حایلِ پلک هایم
خواهم نمود!؟
تا اولین مژدگانی؛
نصیب من، شود!
***
پژواره
21/9/90
چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390 ساعت 10:43 PM
شمع ها،
در گودی ی شمعدان های مجلل
محکوم به حبس ابد شده اند و
مورچگان بال دار شکنجه یشان می کنند!
***
پروانه ها
دیگر رنگ ها را نمی شناسند و
رازِ چشم های کاذبشان
ورد زبانِ خفاشان شده ست!؟
***
سفیدی ی چشم هایت،
نشانه ی آرامش ست
بر پهنه ی لاجوردی
زیر پوست سکوت!
که رفیع ترین قله ها را
به آتش افروزی فرا می خواند!
***
لب هایت،
طلایه دارِ باغ های معلق بابل ست!
برای زندگی!...
***
گل سرخی که مقصدش
خانه ی سالمندان ست!
ارزشمند تر از تاج گلی ست
که مزاری را در آغوش می گیرد!
***
فاصله ی من و تو
هشت دقیقه سکوت ست!
اگر عقربه های ساعت،
در اغوشِ چهار صفر،
نمُرده باشند!
***
درد،
در آتش جانم می رقصد!
تن تفتیده ی من، عمری ست
مشتری و میزبانِِ باله بازان
و دنباله دار های گداخته ای ست
که نامی به جز " درد "
برازنده یشان نیست!
***
انگار چشم هایت،
در انتظارِ ستارگانِ سفیدی هستند،
تا در چله ی ابروانت
بدرخشند!
***
دلتنگ نام خویشم!
می خواهم روی پای خود " بایستم"
" استاد"
چند آه رفیع تر از
قامتِ خمیده ی من ست!
خوش دارم تکیه گاهم تو باشی!
***
گام هایت،
تفرقه انداخته اند!
بین این تشنه زمین،
با جاذبه!
برف، آیا می تواند،
ریش بگذارد گرو؟!
***
رعشه ی دست هایم
با آمدنِ تو،
پاسگاهِ خود را
ترک می گویند و
در جشنِ ماندگاری ی تو؛
سکوت را می شِکنند!؟
***
نمازِ خروس قضا شده!
پرچین ها
سر درد گرفته اند!
و میخک ها مو خوره!
گل یخ تب کرده!
گلِ حسرت،
شاهد ست!
***
ساعتی خواهم ساخت
از زمرُد،
لحظه های حضورت را
در ذهنش، فریاد،
خواهم زد!
تا هدیه ی تولد تو باشد!
***
فقط در برابر خدا
تا می شوم و
پا می شوم!
***
تلفیقِ گذشته، حال،
و آینده؛
یک اصل است برای ترقی...
***
میانسالی ی خزان
برگ برگ می شود و
معصومیت در نگاهِ تو
جوانه می زند...
***
وقتی با مردمکِ درد !
به درد ،
نگاه می کنم؛
به جایگاه رفیعِ ،درد،
پی می برم!...
***
من شاگرد تاریخم و
وامدار دلتنگی هایش!...
***
آنگاه که درد
نقش ایفا می کند؛
هنر،
جایگاهی، ندارد!؟
***
پژواره
یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 ساعت 7:54 PM
سکوتِ شب من،
با غم تو،
شیرین می شود و
با اشک های تو ملیح!
چشم هایت را
بر دست های خسته ام
می آویزم
تا چاله های گمنامی،
آرزوی وصالم را
به گور ببرند!؟
بر بال های تو،
به تلخ کامی ی دریا
لبخند می زنم!
و
هم نشینی ی تو را
به آفتاب،
تبریک می گویم!
***
پ ژ و ا ر ه
______
برای، نامی آشنا:
(غمی شیرین) عزیز.
که هرازگاهی، با فرودش،
سبد سبد، ستاره
به پرچینِ کوچه؛ هدیه می کند...
شنبه 23 مهر ماه سال 1390 ساعت 3:34 PM
زخمی بر دل
زخمی بر شانه
می سپارد راه
در چشمانش، دو شعله ی سوزان و
در دستانش، ستاره و نیلوفر
بر قامتش جامه ای از درد و
در سینه ،مزرعه ای سوخته
حرمت نون و قلمش بشکسته و
از نگاه های موذیّ مسموم خسته بود
از طنین گام های بلندش
آفتاب، می تپید
دشت، روشن می شد
سنگ، از جای، می جهید...
*
افسوس
از گوش های آدمکانی
که با سرب، پر شده بود
*
عظیم دردی
عظیم مردی را
جسته بود.
***
شاعر:
حجت اله یعقوبی
دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390 ساعت 10:10 PM
کجایی
تا...
روز ها فریادت کنم؟!
و
شب ها،
از هم اغوشی ات
باردار...!؟
صبح ها،
رسوایی ام را
پچ پچ کنند!
و
عصر ها،
به جرم همخوابی با تو
سنگسار!؟...
تو بی من لکه دار می شوَی و
من بی تو هرز می روَم...!
کجایی؟...
***
پژواره
جمعه 4 شهریور ماه سال 1390 ساعت 4:04 PM
دردِ من...
-درد نان و آب نیست!-
درد خواهش های نفس و
درد خواب،
درد تبخال لبانِ تیره و
چشمانِ گود افتاده ی مهتاب
نیست!
درد کوچ از دهکده،
درد عشق های خیابانی و
مُردن
در میانِ جدول های بی رمقِ شهر و
لیسیدنِ بشقاب نیست!
.
.
.
دردِ پرسه،
درد کارتن خواب نیست!!
.
.
.
درد من دیوارهای برکه یا
مرداب نیست!
درد من
یک عالمه
ماهی و نیلوفر و سنجاقک است
که ذهنشان،
اندازه ی طول و عرض برکه است!
درد من یک برزخ ست!
یک فاصله
بینِ برکه تا به دریا ها...
ولی:
اژدهایی آتش افروز و
خِرفت!
روی آن برزخ تِلِپ!
با خُر و پُف!!
خواب از
چشمانِ برکه برده ست!!
من درونِ مردمک هایی
عمود،
بر سرِ رگهای خوابی منحنی!
داد، افشانی کنم!؟
اما چه سود؟...
دردِ من...
خوابی ست گران...!
زیر پلکِ بازِ شب!!
دردِ من...
دردی ست ملس!
تلخ و شیرین است و گس
نیستِ در حبسِ قفس!
شک نکن!
رنجِ من از هشیاری و
بیداری است!!
می گریزم با فغان
از مرزِ درد
اما نمی گردم رها
از چون ها و از چرا...؟
***
سروده شده توسط پسرم:
(پژمان ترکمان)
سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1390 ساعت 12:16 PM
آه!
ای ستاره ی روشنِ فردای من!
روزِ من، روزی ست
که در لایه ی مبهم زمان
به صلیب تناسخ کشیده شده ست؟!
و او،
جسمِ روزِ من ست!
روحِ قدسی ی روز من
در تو رسوخ خواهد کرد!
و سخن های معلقم
تنِ تو را سفره ی احساس
خواهند نمود
تا تو
با احساس روزه بگشایی؟!
احساسی که
طعمِ عسلِ تلخ!
و بوی سیبِ گس خواهد داد!
اینک که ابری صورتی و
سرگردانم؛
بگو جگرم را به آتش نکشند!
خواب بغضم را آشفته نکنند!
-من از سرودن یک شعر تازه می آیم-
زمان؛
به خواست من نیست!
من خوابی خسته ام!
تو تعبیرم کن؟
پیش از آنکه
در آرزوی تعبیر دیروز!!
بی غسل و کفن
زمین گیرت شوَم!؟
خوش دارم تلقینم را
تو بخوانی!
وقتی که تنم را می لرزانی!...
-من بر می خیزم-
تردید نکن نازنین!
***
پژواره
در غربت موهوم...
یکشنبه 16 مرداد ماه سال 1390 ساعت 4:07 PM
ای بهارِ تُرش!
از تلخی ی تابستان بگو!
تا در غروبی خوشرنگ!
.
.
.
آرزوهای از دست رفته ات!
سر به شورش بر دارند!...
و تو
ملیحانه،
با آرامشِ خاطر به زمستان؛
لبخند بزنی!...
***
پژواره
سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1390 ساعت 6:23 PM
به من نزدیک نشو!
قائم به عقلی نیسِتم!
یک برجَِکِ جادویی ام!
خالی و پوشالی ام!
در عصرِ آهن!
در فراقِ فخرِ آهن
آبستنِ عریانی ام!!
بر گُسَل های فرتوت
اسکلت رقصانَم و عصیانی ام!
من در ذهنِ سایه ی خشکِ زمان
زندانی ام!
شرور و نادانم اگر
من بقایای حماقتِ گُسل های
فقیر از کانی ام!
به نظاره ام نشسته ای چرا؟
!
ننِشین!
با طلوع خود،
بگشای پنجره ی خسته ی هویتِ من!
آیا من پژواکِ باور های کهنه ام؟!
گر چنین ست:
پس بیا
تار های باورم را، کن استحاله!؟
می توانم روی پای خود بایستم؟
به من نزدیکِ شو!
نزدیکِ شو!
سنگِ من
در حسرتِ طنّازِی ی تیشه ست!
و ریشه ی انسانی ام
در به در، وای تشنه ی اندیشه ست!
بازیچه ی غرایضم!
زاده شده ی لذّتَم!
قربانی ی یک، جانی ام!؟
من هوسم!
یک هوسِ بی نفسَم!
یابنده ی هشیاری ام!
طالبِ دردهای گسَ!
اما اما منجمِد
بر صفحه ی آهک اندودِ زمان!
لا علاج در چنگِ آن بیماری ام!!
به من نزدیک نشو!
نزدیک نشو!...
***
پژواره
***
ملهم از شعر (تاوان) سارا چگنی زاده
شنبه 8 مرداد ماه سال 1390 ساعت 10:54 PM
روزِ خوبی ست امروز،
در ساحلِ دریایی
که صدف هایش لبخند می زنند!
تا مرا به رخِ آسَمان بکشند!
و من از رفتن مردد!؟
کبوتر هم که نمی شوَد خورد!
بهتر نیست منتظرِ تماشای ، مهر، بمانم
که به خاکِ دریا، می افتد؟!
***
گاهی
در رویای صید نهنگم
با فواره های عجیب تنفس
بر بالای تخته پاره ایی ناطق
که فریادش همه این ست:
توپ در زمین توست!
توپ در زمین توست!؟
***
پژواره
جمعه 7 مرداد ماه سال 1390 ساعت 12:20 PM
به پت پت کردن افتادم
و دیگر بی فروغم!
هر از گاهی
به شوق و شور دیدار بهارم
که در خمیازه ی دیوارِ تلخ و ناگوارِ
خاطراتم گرفتار آمده ست و
هنوز هم شاب و شاد ست!
درونِ قابی از جنس سپیداری کهن
که اسیرِ چنگ مور ست!
دلم را می کنم خوش...
با آه و رشک و خشم و اشک
مجنون واره با خود می گویم سخن!!
ای بهاری که به پایت پیر شدم!
و تو جوانمرگ...!
ای بهاری که همیشه خیره بودی!؟
و اکنون خیره خیره می نگری
مژگانِ پاییزی و فرتوتم و
چشم های سیاهی رفته و
گریانِ من!
چه زیباست!
گویی چشم هایت را
مومیایی کرده اند!
و لبانِ غنچه گونت
با عسل گویی که
معماری شده ست!
ای خدا یادش بخیر!
آن سال های روشنم،
باغ ها،
دروازه هاشان سبز بود!
کوچه کوچه!
خانه هایش، هم شمالی
هم جنوبی،
درهاشان رو به مشرق باز و باز،
رونماشان گل بهی با گلِ ناز،
لاله های واژگون و اطلسی،
یاسمین و با شقایق های
پر سوز و گداز...
دسته دسته
میخک و یاسِ سفید
و نسترن!
همچو مروارید درخشان
در دهان!
در فراقت ای بهار!
هر سحر چند لحظه
می ایستم به نماز...
دیگرم اما چه سود؟!
اما، چه سود؟...
***
پژواره
یکشنبه 2 مرداد ماه سال 1390 ساعت 3:55 PM
همچُونان ویرانه مانده
روی دستم!
همچُونان در انتظارِ آشنا خاکی
نشستم!
راسِتی کو، وَ کجاست یک مشتِ خاک؟!
تا بگیرد
از منِ خسته و حیران،
این خراب آباده را؟!
یا فِشارَد دستِ سرد و خالی ام را،
فارغ از پژواکِ احسان و ریا؟!
تا شوَد شاد شاید، روحِ سرکشم!
گوید به جسمِ ام، تهنیَت!
شادمان گردد تنِ سرد،
گویدَش:
مَردُم! مُردَم از خوشی!
زآنکه دارم، وطنَی!!
ای امان!
وَ امّا، نه!
گویی همه خواب ست می بیند روان!!
و دوباره، ناله اش چنگ می زنَد
گیسِ کویرِ یخ زده!
لا اقل آیید بسوزانید تنم،
تا که شاید باد این غربت،
شوَد یادآوَرم!
ای بسا خاکسترم،
بشَوَّد سُرمه ی چشم های شما!
تا به خویش آیید شاید!!
بعد از آن، از خود، بَری!
نم نَمَک!
آیید به یادم و بگویید:
راستی یارو!
کجا رفت و چه شد؟
او که در غربت همیشه زار بود،
هر زمان خسته، گهی بیمار بود!
او که شکوَه می نمود
از بی کسی های دراز!؟
بهرِ دردش، با جنون، می زد به ساز!؟
او که می آمد خمُوده،
با کُتی مشکی، اما شِر و دِر
جامه ای برفی و شلواری کِدِر!
عینکی همرنگ دودی کز تن اش
می رفت هوا،
او که می نشست روی پله های
مسترا-(ح)!!
او که از صبح تا غروب!
طول و عرضِ جاده را
پرسه می زد بی هدف!
او که از گرسنگی و تشنگی
می کرد کف!
او که...؟
***
آی!
ای
آتش بیارِ معرکه!
آتش بیاوَر!
تا بسوزانم تَنَم!
***
پژواره
پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1390 ساعت 12:38 PM
دیگر از این عالمِ نامردمی ها
خسته ام!
از شمال و از جنوبش،
خاوَرَش و آنجا که می افتم به خاک!!
از سحر تا بوقِ سگ
بیلَم به دست!
بی خیال از اینکه دارم
نرگِسی آب می دهَم!
اما، اما!
گویی عمری خارِ بانی می کنَم!
بذرِ یاس و نستِرَن پاشم ولی؛
بافه بافه خارِ زرد هست حاصِلَم!
با شماهایم ای اهل قضاوت انجمن!
چه کَسی باور نمایَد این سخن؟
جرمِ من آیا جُز این است:
که رفیقم با دلَم؟!
مرگِ بر من!
شرمسارم از قلَم!
می روَم از این دِیارِ بی دَیارِ پُر ظِلَم!!
که حاصلِ عمرم دگر،
نکُنَد در رو به رویم قد علم!!
وه چه بیهوده عمرم شد تِلَف!
سوخِتم چُون شمع،
به پایِ خارِ های نا خِلَف!!
( من چراغم را در آمد رفتنِ همسایه ام افروختم )
تا ببینَد چاله ها، خود سوختم!؟
قالبِ شعرم مهم نیست، چُون وِلَم!
آهِ هستند این سخن ها
پر کشیده از دلم!...
***
پژواره
25/4/90
پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390 ساعت 2:55 PM
حوصله ی طناب ها
در اسارتِ لحظه های انتظار
پوسیده اند!
لباس ها ی رنگ باخته
در آغوش فاصله ها
نخ نما شده اند!!
و سنگینی ی پلک ها
بر نگاه ها تحمیل!
مژه ها
در هجوم باد های پاییزی
به خواب عریانِ زمستان
خزیده اند!؟
زیر پای پنجره ها، علف ها
در انبوهِ کاهیدگی خمیده اند!
و فنجان های خالی قهوه
یتیم خانه ی جوجه گنجشک ها
شده اند!
چشم های خیسم در اسارت
آونگ پیشگویان
خواب سیبِ سرخ می بینند!
و دیدگانِ باغچه ی شعرم
در فراقِ الهام آبِ سیاه آورده اند!
با این همه ادبار
آیا می توان شعری سُرود؟!
شما بگو!...
پژواره
22/4/90
***
ملهم از شعر(از چشم انتظاری سالیانمان شعری بگو)خانم اعظم گلیان(
گلی)
سه شنبه 21 تیر ماه سال 1390 ساعت 09:58 AM
چشمم روشن!
انگار قرن هاست
بیهوده طنّازی!
و
موهای طلایی ام را
پیشِ هر بی سر و پایی
پریشان می کنم؟!
قرن هاست سایه ها را
به صلابه می کشم؟!
و سر تعظیم فرود می آورم
در برابر موجوداتی نا نجیب؟!
قرن هاست
به خاک دریا می افتم!
دریایی که
در رگِ نامحرمان جاری ست؟!
آی دریا!
دیگر بار عامَت نخواهم داد!
و در آغوشت نخواهم کشید!!
تا
نازایی ات،
موجب انقراضِ هیزان بِشَوَد!!:
چرا...؟
***
دیگر بر نمی تابم!؟
آی دریا!
دیگر خسته ام
خوابم می آید!
می خواهم!
سر بر شانه های
نحبف غربتم بگذارم
و در آغوشش غالب تهی کنم!
نه دیگر مو، پریشان نخواهم کرد
و از مَبدَا چشم های منتطرت
که به سیاهی می روند
بر نخواهم خاست!
شاید در یک غروب
غروبی سرد و منقبض
باز خواهم گشت!
طلوعی که وارونه،
از شوق دیدارم برقصی!؟
***
پژواره
20/4/90
در غربت موهوم
***
(
ملهم از شعر: چشم روشنی، خانم اعظم گلیان(
گلی)
شنبه 18 تیر ماه سال 1390 ساعت 5:42 PM
کلاه از سر می گیرم
در برابرت!!
کلاه از سر می افکنم
تا
همدرد تو باشم!!!
***
زنان قبیله ام را
تماشا کن!
که چگونه
گیس می برند
و در خمیازه ی
خونبار چهره هاشان
غرس می کنند!
نگاه کن!
چه حریصانه
ته مانده ی رشته پشت پایم
را لیس می زنند؟!
و من
در پس و پشتِ صفر...
گم شده ام!؟
آهم را در افکارت
مومیایی کن!...
18/4/90
پژواره
جمعه 17 تیر ماه سال 1390 ساعت 5:43 PM
پیکر نحیف اش را
بر شانه های گِل گرفته ی زمین
جا گذاشته بود
و
روحش بر چهره ی خورشید
می نوشت:
این خلق
چقدر سرگردانند!!
که واژه ها را
در زمین دفن می کنند!
آی آدم ها!
نفرین بر شما!
که حرمتم شکستید!...
آهِ قلم تو را خواهد گرفت!؟
***
15/4/90
پژواره
***
تقدیم به: مهدی یوسفی نژاد(لولی وش)
پنجشنبه 16 تیر ماه سال 1390 ساعت 10:16 AM
شهر ها، در حالِ ریزش،
گوش ها، از غرش آوارِ شهر کَر،
مَردُمَش در خواب مصنوعی، دَمَر!
در پسِ رویای پیشرفتی دِگَر!
بی ثمَر،
اما آبادی...
هم چُونان ویران و متروک،
چشمِ در راه،
منتظر،
افسرده گردیده
پَکَر،
اما ای ویرانه ی ناز!
جانِ من غمگین مباش،
بد بین نباش،
دستِ کم چند همدمِ نیکوی داری،
اولی باشد
همان قوشی که می ترسی از آن!
دومی باشند
قوای جیر جیرک هایی که شب
آرامشِ من را به یغما می برند!
سومی، زوزه ی باد ست و
به هم خوردنِ درهایی که گردیدند
شامِ موریانه،
چهارمی،
کُن بردباری
تا که چندین سالِ موهومِ دِگر
ساکنان بی وفایت!
دستِ بسته،
چکمه بر دوش و پُر از خاک
تیغ و قرآن بر طبق
مُلتَمس
آیند و گویند:
یا ببخش!
یا که این تیغ را بکش
انتقامت را بگیر
جای سال هایی
که بی حرمت شدی...!
(پژواره)
دوشنبه 13 تیر ماه سال 1390 ساعت 2:22 PM
من،
با خسته ترین بالها
در آغوش نفس های
به شماره افتاده
سقوط کرده بودم!
و با چشم های بی فروغم
در
شب های سرد کویرِ تنم.
ستاره ها را
چه غریبانه
نفَس می کشیدم!!
وه!
چه آه، بارانی بود!
کاش
شب نبود
تا دست به دامانِ
خورشید می شدم!
شاید
خورشید می توانست
آهم را از سیاه چاله
بگیرد!
سیاه چاله ای
که
ستاره هایم را
به یغما می بُرد!!
کاش من نیز
یک ستاره عریان داشتم!
تا
لباس سپید سال های
انتظارم را
بر قامت یخ زده اش
دیدار می کردم!!
***
راستی یادت هست
آن عروس دریایی
که سیاه بخت شد؟!
من هنوز در سوگ اش
سیاه پوشم!
***
حالا تو بگو...
تا آخرین نَفَس هایم
دامان گیرت نشده ست!
آه خورشید تو را خواهد گرفت!؟
حالا تو بگو...
***
پژواره
تابستان 90
جمعه 10 تیر ماه سال 1390 ساعت 12:59 PM
(روزگار غریبی ست نازنین)
بر دوشِ ضحاک، مار ها نیز شاعرند!
با دُم هاشان، گردو می شِکِنَند!
و با مغز ها، بازی!!
گاهی پروانه ها را، نیش می زنند!
هنگامی که دود از خمیازه ی قاف
تنوره می کشَد!
و ماهیچه های آرش، شُل!
از سی مرغ، مرغی باز نمی گردد!
از فراسوی مرزهای شکسته!!
هنگامی که رستم،
نانِ خشک می خَرَد!!
اشکبوس، بنز می رانَد!؟
و بوزینه ی زبیده خاتون
در مدارِ مریخ می رقصد!!
هنگامی که مورچه نعل بند
و فیل در فنجان زندانی ست!!
قورباغه، مدیحه می سُرایَد؟!
هنگامی مارها؛
برافروخته،
شاعر می شوَند!!
کاوه، آب در هاون می کوبد!؟
***
پژواره
از دفتر غربت موهوم
16/12/1389
پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1390 ساعت 8:02 PM
چرا
در شیون می دِرخشم؟!
در شادی، کشکَم؟!
و
مُرده ام بی هراس،
قهرمان می شود...؟!
چرا...؟
پژواره
چهارشنبه 11 خرداد ماه سال 1390 ساعت 7:32 PM
من از تبارِ آدمم؟
یا زاییده ی اصلِ انواع؟!
آمدنم عقلی ست؟
یا اکتسابی؟
زاییده ی حکمتم؟
یا لذت؟!
من قربانی ی لذتم!!
و
تصویرِ یک مرگ!...
پژواره
بهار0 9
چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 11:00 AM
اکنون در باره من:
من مَردَم، یا مردُم، یا مُردَم؟!
هم مَردَم، هم مردُم، هم مُردَم،
اما با کدام مایه مَردی کنم؟!
و با کدام مَردُم بسازم؟!
و با کدام اُمید بمانم؟!
پس من، مُرده ام...
هیچم درپوچی،
دردم در بی درمانی،
زخم ام از بی مرهمی،
زردم، نه سلطان جنگلم!
برادری نزارم!
سرخم از سیلی!
آبی ام از شرمساری!
سبزم در دشتِ گل های حسرتی!؟
سپیدم چُون آبستنِ توفانم!
سیاهم از تبعیض!...
کبودم از تازیانه ی شب!
خاکستری ام از بقایای تندیسم!
پس کیستم؟ در کجایم؟ از کجا آمده ام؟
به کجا خواهم رفت؟
اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟!...
لطفا چند لحظه سکوت!...
انگار از مشرق آمده، و به مغرب می روم،
شاید هم در جستجوی خانه ی کدخدا هستم
تا از سکوت دهکده و سو سوی چراغ نفتی
به آرامش برسم!؟
اما افسوس که...؟!
(پژواره)
پنجشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 09:16 AM
حسرتِ خیره شدنِ چشم هایت
به دلِ مردُمَکانَم مانده ست!
دیگر پِلک های نمناکم
توانِ ایستادن ندارند!
می ترسم!
می ترسم
از فراقِ نگاهت
در آغوشِ هم بمیرند!
و
برکه ی آرِزوهایم
بخُشکَد!؟
***
پژواره
21/2/90
چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 7:03 PM
درمدرن ترین گورستانِ قرن!
قامتِ کفتاری گرسنه!
زیرِ لاشه ی کودکی فربهِ!
که از گرسنگی مُرده ست!؟
تا، خورده ست!...
**
پژواره
۹۰/۲/۱۰
شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 2:21 PM
به کدامین خدای روی بیاورم
تا دادم بستاند؟!
و دردم را با کدامین قوم
در میان بگذارم!!!
در تنگنای این قوم هزار قبیله؟!
من صد ها برابر عمر پروانه ای
در خزانم...؟!
حضرت آدم را به یاد می آورم!
و ایوب را که در جشن قهرمانی ام
دست می زند!؟
و تندیس فردوسی را که،
از سقف گالری ها آویزان ست!!
پروانه ها دیگر رنگ ها را نمی شناسند!
و زنبورهای عسل که به لانه باز نمی گردند!
و این مهری، که مجازی ست
گرمایی ندارد!
اما من از درون گُر گرفته،
و دست و پایم یخ زده است!؟
پژواره
پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 7:33 PM
دیروز مال من نبود
امروز مال من است
و فردا از آن توست!
آینده ی روشن ات
را
در چمنزارهای آبی آسمان
جولان زنان
از همین حالا به نظاره
نشسته ام.
دیگر برای مردن
دلشوره ندارم!
آرام و بی دغدغه
در بستر خاک خواهم آرمید
خاکی که یک عمر به سر ریختم!
و توتیای چشم های منتظرم کردم!
و تو
اشک شوق خواهی بارید
وقتی که روی به مشرق
ایستاده ای
و
محو طلوع دیگری هستی!
هستی ی من!
به خاک بگو
چشم هایم را
ظرف خود نکند!
می خواهم
سیر سیر
قامتِ رعنای تو را
تماشا کنم!
ای خورشید فردای شعرِ من!
15/2/1390
پژواره
سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 00:46 AM
دیروز گفتم
امروز می گویم
فردا خواهم گفت!
تو را می شناسم،
هنگامی که
از شهد شکوفه
هایم
اشکی را به
عاریت می بردی!
و مرا به مهمانی
دریا می خواندی!
کاش امواج ساز
مخالف نمی زدند!
تا خود را در
آغوش فانوسی می افکندم
به وسعت گل های
حسرتی ام!
که دست افشان
مرا می خواند
و در دست هایش
سبد سبد آزرو بود
که طمعه ی باد
می شد!!
***
تو را دوست دارم
به پاکی ی دلت
و منزلَت ات
نزاکت
و
صداقت ات
تو را دوست دارم
به شفافیت
نمکدانی
بر
دست های معصوم ات!!
تو را می ستایم
به بهای نان و نمک
تو یک روزی
بر دل ها
حکومت خواهی کرد
فرشتگان
نام تو را
در تاریخ خواهند نوشت!
11/2/90
پژواره
تقدیم به نسرین امیدی
یکشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 00:27 AM
به سوگِ عروس سیاه بختی
نشسته ام
که سیاهه اش تنها،
تب خال لبِ صدفِ مرده ای بود!
و مَهرش،
یک ستاره ی دریایی ی یخ زده!
بر گردن آفتاب!!
پژوراه
یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1390 ساعت 7:16 PM
ایستاده تقطیر شدم!
و
پروبالت دادم!
گفتم:
محدوده ی پروازت تاماه است!
ولی تو
فریب سیاه چاله راخوردی!!
و
هوس طره ی خورشیدنمودی!!
گفتم طناب را پاره کن !
تازمین راهی نیست!
فاصله ات بازمین،
اندازه ی کوتوله ای است!
که:
درگلویت زندانی ست!!
گفتیم :
برای بازگشت تاآزادی راهی نیست!!
اعتمادکن!!
ولی تودیگرخدارا به خودفروخته!
ویخ زده بودی !!!
آهِ خورشید توراخواهد گرفت!؟
پروبالم راخواهم چید!؟
پروبالم راخواهم چید!...
متاسفم!!!
**
(پژواره)
یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1390 ساعت 7:13 PM
ببار اشکم، برآن بی کس که تنهاست،
برآن بی کس که اسیرِ تن و من هاست،
به دریایی که دارد مـی شود خُل،
که تا ویران کُنَد آن جاده و پُل،
به دریایی که آرام است و کم کم،
به نم! تا زود از خشمم کنم، رم،
بسا آن جاده ی ادبار و ماتم،
به ویرانی کشانم آن رهِ غــم،
دم ام، جان بر تنِ آنان که مُردند،
همان هایی که شامی، شب نخوردنـد،
ولی با دست تنها، تنگ دستی،
رَوَد آیا به نابودی و پستـی؟
میانِ لشکر تنهـایی و غــم،
سلاحِ من بوَد ای وای و ماتم،
حسین هم لشکر تنگ دست از هوش!
بکشتند و سرش را گوش تا گـوش،
بریدند و به نیزه بار کردند،
دلِ پژواره را غمبـار کردنـد،
خدایا، لشکر تن ها چه زشتند!؟
سرشک و درد و وجدانم برشتند،
درآن هنگامه کین خاک سیه زاد،
به زیر خط همه رفتیمِ از یـاد،
ز زیرِ خـط سخـن بسیار دارم،
ولی کو گوش تا یابد، هوارم؟
ز خط گفتن دگر، پژواره، خاموش!
والا، مایه داری، گـوش تا گـوش،
مثالِ آن همـه افـرادِ بـا هـوش،
صدایت را کُنَد در سینـه خامـوش،
خلافِ میـل بایـد سـاختِ تـا ســوخت،
ندوزی لب، کَنَند از بی کس ات پوست!؟
برای من بـوَد آن پایـکوبـی،
اگر با کندنِ پوستم به خوبی،
گراید وضع تنگدستی، دگـرگون،
و تازه، می شَوَم بسیار ممنون!
ولی شک دارم از اینکه، فقیری،
رها گـردد ز چاله هـای زیـری،
عدالــت بـا علـی رفتنـد از دست،
و قانون هم پس از آن رخت بر بست،
و مهر و مهرورزی بعدِ منشور،
به امر بی خداوندان مغـرور،
نظام و سینه سوزی، با سخـاوت،
دگر مُردند و ایزد، کرده رحمت.
پژواره
شنبه 13 فروردین ماه سال 1390 ساعت 10:06 PM
بیا پژواره ول کن این تباهی!
مگر بالاتر از رنگِ سیــــاهی!
بوَد رنگی، بیا با دستِ خالـی،
رها کن خویشِ را از لاابالــی!
بیا بیرون دگر از پرسه گردی!
از عمقِ کوچه ی بن بست و سردی!
گذشته را رها کن تو پس این!
غم آن را مخور، امروز را بین!
امیدی بر دو روزه عمر ما نیست!
به قدر لرزش پلکی وفا نیست!
به امروزت نگر گر همدمی بود!
گذشته جز برایت ماتمی بود؟!
غم فردا نخور ، بیهوده باشد!
تو را این دردها افسرده باشد!
کمی کمتر بود فردا از آهی!!
که مبهم خفته در بطن سیاهی!...
(پژواره)
شنبه 13 فروردین ماه سال 1390 ساعت 3:35 PM
من بودم و یک مادرِ پُر رنج و درد
زیرِ امرِ یک پدر،
کز خشم سرآمدِ زمان بود.
مادرم گاهی که خون می خورد
و رنگین چهره بود!
به پدر خط و نشانه می کشید.
کین چنین و آنچنانت می کنم!
.........................
اما من در زیر بارش،
در کنارش خسته بودم.
پدر هر بامِداد می گفت:
بیا ای کوله مرجون!
زودِ باش، چَسبُو، بُوئمی،
وقت تنگ ست!
روُ کرم و مرتضی را کن خبر
در کومه هاشان، ای پسر!
چشم نداری تا ببینی
این همه بر خاک افتاده
سپیدار؟!
بید ها را ننگریدی،
مُرده اند؟!
و دیدم یک خِرَکدارِ غمین
بر دست او یک کاردِ خونین،
کز میانِ بیشه زار می آمد.
زیر لب می گفت:
عجب! ای دادِ بی داد!
چه خری بود!
یادم می آید
که او را جای یک گاری و اسب اش
از مرادعلی خرکدار،
با دو صد ذوق و دو صد خواهش گرفتم!؟
که نفرین بر تبر،
کز سپیدار جان گرفت و
وز منِ بیچاره رنج!؟
چرا رنج؟!
پس بگذارم که شب آید،
و گرگان
اندک اندک
جانِ از رنجم بگیرند؟!
چون دگر به رنجِ سختِ ما
نمی خورد!
در خیالِ کودکی ام:
راستِ می گفت، از شکنجه،
او هراسان بود...
......................
کوله مرجون=در گویش لری=ابن ملجم مرادی.
چَسبو= تند و تیز.
بُوئمی= بابامی=پدَرَمی.
خِرَکدار= کسی که دارای چهار پایان است و از راه بارکشی
ارتزاق می کند.
کرم و مرتضی= دو تا از افراد رنجمند بودند.
پژواره
پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 ساعت 09:40 AM
آن زمان که تنگ می گردد در فراقِ مهر دِلَم،
همان هنگام که وقت تنگ ست
و می گیرد دلِ هر غربتی ی پا پَتی!
در همین غربت،
زمانی که شبانگهَ فاتحانه تازه
از جنگ با آفِتاب فارغ شده،
سیه پوشیده،
در آغوش گرفته زانِوانِ غم
بُوَد در سوگِ مهتاب!
می سپُرَم خود را به دستِ دل،
تا به هر جایی که می خواهد،
به دنبال اش رَوَم.
...
در شب سردی
نفسهامان بلور آژین!
رفتیم و رفتیم
گشتیم و گشتیم
خسته در کنجی نشستیم،
وآن طرفتر هلهله بود
ولوله بود کلکله!
یخ ها از پلک شکستیم!
ماجرا این بود که دیدیم:
لاشه های پُر ز زنگ
فربهانه، رویِ پر هایِ قشنگ!
نوبتِ بال بود و پروازِ دَمَن!
نوبت عریانی ی زلف و بدن!
ریشِخند بر رسم و آیین و وطن.
نوبتِ بریانی ی خرچنگ و خوک
و کبک و دُرنا و زغن!؟
نوبتِ از قُربِ یزدان کاستن.
جای دل های سیاه
برجهایش سر نهاده بود
روی چاله های ماه!
بانوان و دخترانش
بهرمند از سرخی و شوخی، مشنگ!
دستهاشان همچو چنگ!
شادِمان،
بی دلهره اسیر ببر و یوز پلنگ!؟
با وجودی که همه بودند اسیر آن وحوش
بی هراس افتاده بودند روی همدیگر ملنگ!
ناتوان از خواندنِ برگی
حتی تک خطی
از دیباچه ی نسلِ وحوش!
آن وحوشی که سمبل و فخر فرهنگِ من اند.
یافِتیم در:
کآن سبک مغزان فقط از نسل(ن)را بهرِ ناز،
واز بقا،(ب) را برای
بازی و آواز های مبتذل فهمیده اند!؟
.......
(پژواره)